تبليغاتX
دردسرهاي يك عروس و داماد عاشق


دردسرهاي يك عروس و داماد عاشق

حرف ها ودردو دل هاي ما براي فرزندي كه آرزويش را داريم اما.....

 

 
 
 
نه مثه تو واسه من پیدا میشه

نه مثه
من واسه تو
نه هیچکسی مثه من تورو میخواد

نه کسی منو مثه تو

 موهامو که از دو طرف میبافم حسین بهم میگه :جودی آبت ... مخصوصا وقتی با شلوارک تو خونه بالا و پایین میپرم و بلند بلند ذوق میکنم و میخندم... از نظر قدی هم حسین من بابالنگ درازه نه ؟؟؟

 

تاريخ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390سـاعت 14:37 نويسنده جودی آبت و بابا لنگ دراز |

 زندگی چیست؟

بارها از خودم این سوال و پرسیدمو هربار با جملاتی که از هرشاعر شنیدیم جواب دادم اما اعتراف میکنم که هنوزم نمیدونم زندگی چیست؟


ادامـــه مطلب
تاريخ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390سـاعت 12:55 نويسنده جودی آبت و بابا لنگ دراز | |

ديروز با هزار و ذوق و شوق ميخواستم اينجا مهموني بگيرم و خوشحاليمو با همه ي بچه ها تقسيم كنم اما جايي براي شوق و ذوق برام نذاشتي

يك كلام حق من اين نبود

روزي كه بايد منو به اوج خوشحالي ميرسوندي اشكمو در آوردي و دلمو شكستي .....

حسين جان با همه وجود دوستت دارم اما بخاطر اين روز نميبخشمت .... یعنی اینقدر برات بی ارزش بودم ..بعداز یکسال این دومین بار بود ... دیگه طاقت این رفتارتو ندارم ...نامرد

بعدا نوشت (علت ناراحتی ) در ادامه مطالب

 Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com


ادامـــه مطلب
تاريخ یکشنبه هشتم آبان 1390سـاعت 10:28 نويسنده جودی آبت و بابا لنگ دراز | |

 سلاااااااااااااااااااااااام

هیچ وقت دوست نداشتم برای امروز این پست هل هلی رو بزارم اما بنا به شرایطی که عصر تو پستم توضیح میدم خیلی خلاصه آپ میکنم اما قول میدم که عصر جشن توپی ااینجا به پا میشه که همتونو دعوت میکنم ......

حال من و حسین عالیه ....

امروز روز قشنگیه ...برای من و شوهرنازم ... ۷ آبان ..ممنون از کسانی که بیاد داشتن و پیش پیش تبریک گفتن ...

امروز روزی که من و حسین مال همدیگه شدیم و دستامونو برای اولین بار تو با عشق تو دست هم گذاشتیم ..

جالبه که تو تقویم امروز مصادف شد با پیوند بانوی مکرمه  فاطمه الزهرا(س) و حضرت علی (ع)

خیلی خوشحالم چون دیروز مادرشوهرم طی یک عملیات انتحاری بهم زنگ زد و سالگردمونو تبریک گفت

امروزو دوست دارم اما بعداز ظهر یادتون نره که به جشن ما دعوتید .... منتظرتونم

تاريخ شنبه هفتم آبان 1390سـاعت 8:51 نويسنده جودی آبت و بابا لنگ دراز | |


ادامـــه مطلب
تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390سـاعت 7:12 نويسنده جودی آبت و بابا لنگ دراز | |

 احساساتي نوشت : بابا لنگ دراز عزيز سلام

اينروزها حال خوبي دارم ... چون دارم تازه معني زندگي و آرامش را احساس ميكنم .. همه چيز خوبه !

مامان يه كمي بهتر شده البته هنوز رنگهارو تشخيص نميده اما خيلي بهتر شده .. آقاجونم خوبه ... عصمت دانشگاه (كارداني به كارشناسي) قبول شد و ثبت نام كرد ...

رضا هم خوبه ... 

ديشب كه با هم رفتيم بيرون احساس خوشبختي ميكردم ! چند تا مغازه رفتيم و آيينه و شمعدان انتخاب ميكرديم ..خدارو شكر سليقه هامون خيلي شبيه هم بود ... من این تفاهمو دوست دارم

ممنون که میدونی من عاشق کباب ترکی هستم و تا میگم گشنمه مستقیم میری جلوی مغازه اش و منو خوشحال میکنی ... من این مهمونیهاتو دوست دارم

وقتی میخوای از خونمون بری عادت کردی بوسم کنی دیشبم نازنین( دختر عموم که ۲ سالشه) از لای دی نمیرفت و تو عصبانی شدی... روتم نمیشد بلند بهش بگی برو .... منم کلی بهت خندیدم ...

من این  عادتها رو دوست دارم

... وقتی سوار موتور میشیم همش بهم میگی چادرتو جمع کن بهم نچسب جلو مردم زشته اما وقتی عقب میرم میگی نرو عقب میفتی ... من این احتیاطتو دوست دارم

کلاه ایمنی خریدی برای موتور و چند وقته موهات زیر کلاه ژولیده میشه و خیلی بانمک میشی . من این بهم ریختگیتو دوست دارم 

اینروزها بخاطر من خیلی کارها کردی که من همشو دوست دارم .

با تشکر دوستدار تو

جودی آبت  


ادامـــه مطلب
تاريخ چهارشنبه بیستم مهر 1390سـاعت 12:1 نويسنده جودی آبت و بابا لنگ دراز | |

سلااااااااااااااام ممنون از همتون كه تو اين مدت همراهم بوديد و براي مادرم دعا كرديد ...

امروز مرخص شد ... البته ميگه سردرد داره اما خب كمي نور سفيد ميبينه ... دكتر هم گفته به مرور زمان خوب ميشه .. يكي از دوستان گفت ويروس ... دكتر اول همين بيماري و تشخيص داد اما بعد معلوم شد سكته خفيف داشته .. وقتي شنيدم داشتم ميمردم راستش من خيلي مامانمو اذيت ميكردم با لجبازي و بهانه گيري ها و الكي با داداشمو آبجيم دعوا كردنامون ..(يادتون هست كه گفته بودم) اين آخرا هم با حسين و خانواده اش بود ...

اما تصميم گرفتم از اين به بعد فضاي خونه رو آروم كنيم و به هيچ وجه جلوي مادرم دعوا نكنيم .

پريشب باباي مظلومم از بيرون غذا ميگيره و مسموم ميشه و تا صبح (گلاب به روتون) بالا مياورد .. صبحش با عموم رفتن درمانگاه و سرم زده بود ... مادر بزرگ و پدر بزرگم ديشب هراسون اومدن خونمون . مادر بزرگم مدام ناله ميكرد كه چشم خورديد شما زن و شوهر ... و همش اسفند دود ميكرد ..

ريز نوشت ۱: خدايا بخاطر نعمتهات شكر .. بخاطر سلامتي مامان و بابام شكر .. بخاطر حضور حسين تو زندگيم شكر

ريز نوشت ۲: اينروزها حسين و بي نهايت ميخواااااااااااااااااام

بعدا نوشت : یادم رفته بود بنویسمم که حسین با یه دسته گل بزرگ و جعبه شیرینی یازدهمین ماهگردمونو جشن گرفت و منو حسااااااااااااابی غافلگیر کرد .

ريز نوشت ۳:دوستاني كه در مورد عمه گرامي ما تحقيق وتفحص ميكنيد!

ايشون چشماشونو عمل ليزيك كردند و تا مدتي نميتونه تو سيستم نگاه كنه ..طبق بيانات خودشان در اولين فرصت كه بهبود يابند آپ خواهند كرد . راستي منم يادم نبود و ۶ مهر تولدش بود .

هنوز جواب دادگاهش نيومده ..از افشين هم خبري نيست .

تاريخ دوشنبه یازدهم مهر 1390سـاعت 10:13 نويسنده جودی آبت و بابا لنگ دراز | |


ادامـــه مطلب
تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390سـاعت 9:12 نويسنده جودی آبت و بابا لنگ دراز | |


ادامـــه مطلب
تاريخ یکشنبه سوم مهر 1390سـاعت 8:27 نويسنده جودی آبت و بابا لنگ دراز | |

سلام .. راستش دوتا اتفاق خوب و بد افتاده كه بخاطر حال بدم بدون رمز ميزارم تا هركس اين پست و ميخونه برام دعا كنه چون شديدا به دعا محتاجم .

مادرم يه مدت بود سر درد داشت و ميگفت چشمام تار ميبينه و چون سابقه عمل آب مرواريد داشت حدس زديم حتما ضعيف شده و هرچي بهش اصرار ميكرديم برو دكتر قبول نميكرد تا اينكه بالاخره ۲ روز پيش رفت پيش دكتر قبليش . دكتر گفت بايد بري چكاب كامل بدن ...؟

رفت و خدارو شكر نه قند داشت نه چربي و نه ....و فقط كمي عفونت ادراري

دوباره آزمايشو برد دكتر گفت از ديد ما چشمات هيچ موردي نداره و مردمكت سالمه ..علت تار ديدنتو ما نميتونيم تشخيص بديم بايد بري پيش متخصص مغز و اعصاب

نميدونيد مادرم چه حالي شده بود و شديدا ترسيده بود .. الهي براش بميرم همش گريه ميكرد و ميگفت :آخر بچه هاي شمارو نميبينم. كور شدم ... من تومور دارم ... تو دل هممون آشوب بود . انگار هممون ترسيده بوديم . ديروز تو شركت بي اختيار كلي گريه كردم .

ديشب وقتي رفت پيش متخصص مغز و اعصاب سريع براش ام آر آي نوشت )از سرش  و قرار شد امرو صبح بره بيمارستان بستري بشه ... گفت يه نوع ويروسه و بايد زود تر ميومدي ! اما اشكالي نداره درمانتو شروع ميكنيم ..

بچه ها توروخدا براي مامانم دعا كنيد فقط ۴۳ سالشه و هزار تا آرزو داره ... دعا كنيد زود خوب بشه .

من و حسين هم مثل هميشه آشتي كرديم و دوباره حال من روبراه شده. اما اينروزا غصه ام مامانمه  


ادامـــه مطلب
تاريخ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390سـاعت 6:39 نويسنده جودی آبت و بابا لنگ دراز | |

ananazi&sajjad